تبليغاتX
i love you
عاشقانه

هوالمحبوب


در ابتدا او بود... و ما نیز "محتاج بودن" بودیم...


و او به واسطه لطف بی کرانش، احتیاج ما را با

 

"اشتیاق" پاسخ داد...


و اکنون ما هستیم...


که "انا لالله...'' ؟


قرار بود که "بلی" در پاسخ به "الست ربکم..؟"

 

بگوییم؛


که "انا الیه راجعون".


و من نمی دانم که آیا گفتیم"بلی" یا نه؟!


و اگر گفته ایم، که دروغ گفته ایم،


و اگر نگفته ایم، که چگونه چنین کرم نمود و خلق

 

کرد؟!


که "خدایی تنها او را سزد"...


ما "بلی" گفته ایم و چنینیم؟ من نمی دانم...!


ما نمی دانیم...


ما هیچ نمی دانیم!!!


ما نمی دانیم که چرا لبخند زیباست؟!


نمی دانیم که چرا کودکان دوست داشتنی اند؟!


نمی دانیم که چرا بخشش شادی بخش است؟!


افسوس...ما هیچ نمی دانیم...!


اگر ما "بلی" گفته ایم، پس چرا فراموش کرده ایم

 

که او "ربنا" است؟!


چرا از داشتن سلاح هسته ای شاد می شویم؟!


چگونه شکوه کاخ ها ما را به تحسین وا می دارد؟!


چرا نمی دانیم که اگر ذخیره غذایی تمام دنیا را بین

 

همه انسان ها تقسیم کنند، به هر کس تنها یک

 

پیشدستی غذا می رسد؟!!


پس چگونه می توانیم تا حد مرگ بخوریم و

 

بیاشامیم و نفهمیم که شاید حق دیگری در بشقاب

 

ماست؟!!


در بشقاب من حق دیگری است...


حق کودکی سیاه با چشمانی منزجر که از دریچه

 

عکس به من می نگرد و گویی تمام تنفرش را از

 

اندام نحیفش که استخوان و پوستی بیش نیست،

 

به جان بی درد من ابراز می دارد...


او حق دارد...


"من" حق او را ربوده ام...


او به گناه نکرده مجازات می شود!


و من به ثواب نکرده پاداش می گیرم!


من نمی دانم که آیا گفتیم "بلی" یا نه؟!


اگر "بلی" گفته ایم،


چرا سکوت کرده ایم؟


چرا جز به دنائت عمل نمی کنیم؟!


چرا جز به آوای شیطان نمی شنویم؟!


چرا جز به پستی چشم نمی گشاییم؟!


چرا به  هیچ دل خوش کرده ایم؟!


چرا...؟و چگونه...؟


چگونه به مانور نظامی مباهات می کنیم؟!


چگونه فراموش می کنیم که حقیقت این مانور رنج

 

مادری بی پناه است که به داشتن فرزند خود، قانع

 

است؟


و کودکی که مادرش و پدرش را می خواهد؟


و برای او نفت مهم نیست...


الماس بی ارزش است...


زمین پست است...


دنیا هیچ است...


من نمی دانم...


من نمی دانم... افسوس...


من نمی دانم که آیا گفتیم "بلی" یا نه؟!


که اگر گفته ایم، بی شک دروغ گفته ایم!


آری، ما دروغ گفته ایم...


بی شک دروغ گفته ایم...


افسوس...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
سید مجتبی
حرفهای خودمونی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته سوم تیر 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته دوم شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته چهارم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
پیوندها
حرفهای آرزو
عشق مرگ تو
عشق
بی عشق زندگی شیرن تره
آیدا
دنیا دیگه مثل تو نداره
حرفهای عسل
خاطره
یک قدم مانده تا بهشت
گل شب بو
گنجشک و ماه
شقایق
بی تو بهتر
بر عکس تو
دانشجو تنها
ستاره ناز
وایییییییییییییییییی اینقدر نازه
دختران من
قلبی که از سنگ بود و با نگاه شیشه ای شکست
وبلاگ عاشقانه
عشق ياسمن
دریای بی ساحل
خوش آمدی مهربون
خواهر جوون
جوجو تنهاترین عشق
همچون کوچه ای بی انتها
اشعار عاشقانه من
کسی که می دونه دوستش دارم
سکوت مرداب
عاشقانه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان