![]() |
![]() |
|
| عاشقانه |
|
به او بگوييد دوستش دارم ... به او که با جادوي کلامش زيباترين لغات را شناختم به او که دلش به زلالي باران است به او که براي من مينويسد به او بگوييد دوستش دارم به او که مرا از اين سرزمين خاکي به سرزمين شعر و ترانه برد به او که چشمهايم را به دنياي زيبايي باز کرد به او بگوييد دوستش دارم .. به او که لحن کلامش را مي فهمم به او که عمق نگاهش را مي شناسم به او بگوييد دوستش دارم ... به او که گل هميشه بهار من است به او که قشنگترين بهانه براي بودن من است
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي... براي ازدواجش ــ در هر سني ـاجازه لازم است ولي تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني! در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد. او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر.... و هر روز او متولد ميشود؛عاشق مي شود مادر مي شود پير مي شود و ميميرد وقرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بر باد رفته اش را مي بيند
و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
سید مجتبی حرفهای خودمونی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|