![]() |
![]() |
|
| عاشقانه |
به نام خدا این درد دل یک شکسته است یعنی داستان یکی ولی کوتاه عاشق بود همیشه فکر می کرد عشق اون یه هدیه از طرف خداست که براش دادن اون می دونست هدیه ای که خدا به آدم میده ازش نمی گیره مگر اینکه به مصلحتش نباشه هیچ وقت فکر نمی کرد که هدیه اش رو از دست بده خوشحال بود هر لحظه به لحظه با یاد عشقش زندگی می کرد دعا می کرد که عشقش هر جا که هست پاک وشاد و سلامت باشه ازش یه فرشته ساخته بود یه فرشته تو زمین که همتای اون پیدا نمی شه ولی عشق اون یه فرشته نبود اون لیاقه فرشته بودنو نداشت اونم یه نامرد بود مثل آدمای دیگه پنج سال عاشق بود وپنج سال به هوسش غلبه کرد وبه کس دیگه نگاه نمی کرد به هیچ کس دل نبست جز اون اما یه روز جلوی چشماش فرشته قشنگش تبدیل شد به یه اشک تو صورتش آخه خیانتو دید دید که اونم جلوی چشماش با یکی دیگه حرف می زد از اون به بعد به جای فکر کردن در مورد عشقش به فکر دل شکسته خودش بود این که نمی خواست نفرینش کنه خودش یه دنیا می ارزید می گفت اگه مال من بود برای همیشه مال من بود پس لابد مال من نبوده می گفت عشق که یه هدیه از طرف خداست نباید به سادگی فروختش نیاید اونو با هوس اشتباه گرفت بلکه وقتی عشق باشه هوس نیست اگه هوس باشه عشق نیست از خدا هیچی نخواست حتی نفرینش نکرد فقط گفت: خدایا کمکم کن فراموشش کنم کمکم کن حسرت پنج سال عشق به باد رفته خودمو نخورم حالا از شما می خوام فقط برای این خواستش بگید: آمین
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
سید مجتبی حرفهای خودمونی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|