![]() |
![]() |
|
| عاشقانه |
|
مشخصات يه دختر خوب(قسمت اول) يه دختر خوب اولاً اصلاً پيدا نمي شه يه دختر خوب هيچوقت زودتر از اينکه از شير بگيرنش عاشق نمي شه يه دختر خوب بيشتر از 3 ساعت توي حموم نمي مونه يه دختر خوب وقتي بلد نيست رانندگي کنه چرا بايد زور بزنه و با گل پسرا کل کل کنه يه دختر خوب توي روي مامانش وانميسته و به خاطر قراري که داره (و سرکاره) 100000 تا
دروغ نمي گه يه دختر خوب از مثلاً 6 ساعت وقت کلاس خودش 5 ساعتش رو نمي پيچونه يه دختر خوب يواشکي دست تو جيب باباش نمي کنه يه دختر خوب دستمال دماغ باباشو برنمي داره بندازه رو سرش مثل روسري يه دختر خوب با همسايشون که خوشگل تره لج نمي شه يه دختر خوب به خاطر پوست و رنگ بدنش باباشو انقدر تو خرج نمي اندازه يه دختر خوب وقتي معني ترانه هاي خارجي رو نميدونه مجبور نيست که واسه کلاس اونا رو گوش بده يه دختر خوب توي قرار با پسر کلاس زورکي نمي آد و پدر کارمند بيچاره اش رو مديرعامل و
رئيس قلمداد نمي کنه يه دختر خوب ديگه به دختر افغاني ها حسودي نمي کنه يه دختر خوب وقتي از پسري خوشش اومد و داشت از حسوديش مي ترکيد 10000 تا عيب و
ايراد روي پسر نمي زاره يه دختر خوب شب زود نمي خوابه که صبح زود بيدار بشه که بتونه صافکاري و نقاشي کنه دختر خوب براي اينکه مورد توجه قرار بگيره اسمشو عوض نميکنه (صغرا= هاني - کبري= شاني) يه دختر خوب از دماغ فيل نمي افته که نه؟ يه دختر خوب توي مسافرت به خاطر کسي که روش کليد کرده، باباشو توي منگنه قرار نمي ده
که بابا تندتر برو! يه دختر خوب عکسهاي پسر خوشگلا مانند حميد گودرزي شادمهر عقيلي و نخ سوزن محمدرضا
گلزار رو به در و ديوار اتاقش نمي زنه يه دختر خوب وقتي لباس آنچناني براي خودنمايي ندارد از همسايگانش قرض نمي کند امضاء: اتحاديه "همينه که هست" و "حقيقت تلخ است" ديديد من چقدر راستگو هستم |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
دو روز با قي مانده
2روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که اصلا زندگي نکرده است !
تقويمش پر شده بود و تنها 2روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و اشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. التماس و در خواست کرد اما خدا سکوت کرد ! به پرو پاي فرشته ها پيچيد اما باز هم خدا سکوت کرد! فرياد زد و جارو جنجال براه انداخت... ! اما باز هم خدا سکوت کرد! دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد.... وخدا سکوتش را شکست و گفت:بنده من ! يک روز ديگر هم رفت و تو تمام روز را با بدو بيراه گفتن و جارو جنجال از دست دادي!تنها يک روز ديگر باقي مانده است....بيا اين يک روزت را زندگي کن. او با گريه گفت:اما با يک روز چکار مي توان کرد؟ خداوند فرمود :انکس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم بکارش نمي ايد از کبوترپرسيدم : زندگي چيست؟ پرهايش را تکان داد و جواب نداد ازدريا پرسيدم:زندگي چيست؟ خروشيد و جوابم را نداد ازآفتاب پرسيدم:زندگي چيست؟ غروب کرد وجوابم را نداد ازانسان پرسيدم:زندگي چيست؟ گفت: زندگي خون دل خوردن است اولش عشق وبعد مردن است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
سید مجتبی حرفهای خودمونی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|