![]() |
![]() |
|
| عاشقانه |
![]() زندگي مي گويد سهم تو تنها درد و اشک است مي گويد سرنوشت تو را با اشک رقم زده ايم و تو را با درد آميخته ايم . مي گويد تو از جنس باراني اما نمي دانم چرا هميشه دلم بارام مي خواهد آنقدر باران که اشک چشمانم را در ميان قطرات باران پنهان شود . زندگي به من آموخت که هيچ چيز و هيچ کس نيستم و تنها بايد مطيع يکتا خالق هستي باشم . آري ! زندگي به من آموخت که بسوزم و با زندگيم بسازم پس لب از لب باز نمي کنم و مي سوزم و مي سازم ، آري سوختن ، هيچ نگفتن ، هنر است و تنها مي گويم : اين نيز مي گذرد ... سراغ از من نمی گیری گل نازم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
سلام بچه ها شما ها یک فرشته ندیدین گمش کردم هر چی می گردم پیدا نمی کنم
من بهترین دوستم که همیشه اینجا میامد رو گم کردم فکر کنم خطایی کرده باشم چه کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
عید قربان مبارک
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
در دلم ترديد دارم عشق را فهميده ام
يا فقط نوري ز عشق من ديده ام گر که اين نور است پس عشق چيست يا که معشوق چنين اعجاز کيست تا کجا بايد برفت و در کجا بايد نشست تا به کي اين شيشه ي دل دم به دم بايد شکست در شکستن رازها پنهان و اسراري نهان بي شکستن در وجودش نيست اين درّ گران اين چه اعجازي است دل را مي برد صاحب اعجاز از بهر وصال جان مي خرد چون که جان دادي دگر دلداده اي عاشقي را مي خري و ساکن ميخانه اي من که مخمور مي و ساقي شدم ديوانه ام تا ابد هم ساکن ديوانه ي ميخانه ام |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
يک پسر کوچک از مادرش پرسيد؟ چرا گريه ميکني؟ مادرش گفت: چون من يک زن هستم. پسر بچه گفت: من نمي فهمم. مادر گفت: تو هيچگاه نخواهي فهميد. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسيد: چرا مادر بي دليل گريه مي کند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنان براي هيچ چيز گريه مي کنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نميدانست که چرا زنها بي دليل گريه مي کنند.
بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را مي داند. او از خدا پرسيد چرا زنان به آساني گريه مي کنند؟ خدا گفت: زماني که زن را خلق کردم ميخواستم موجود بخصوصي باشد بنابراين شانه هاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بکشد. و همچنين شانه هايش آنقدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد. من به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود. به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني که پير شده است بدون اين که شکايتي بکند. به او عشقي داده ام که در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد. به او اين شعور را دادم که درک کند يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش ميکند و به او اين توانايي را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند. و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد. اين اشکها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشک مي ريزد. خدا گفت: مي بيني پسرم. زيبايي يک زن در لباسهايي که مي پوشد نيست. درظاهر او نيست و در شيوه موهايش نيست و بلکه زيبايي يک زن در چشمهايش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست. و در قلب او جايي است که عشق او به ديگران در آن قرار دارد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
سید مجتبی حرفهای خودمونی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|