![]() |
![]() |
|
| عاشقانه |
|
وقتی پر ستوهای بهاری خبر از جدایی برایم آوردند سیل اشک از چشمانم سرا زیر شد قطره ای از اشکهایم روی گونه ام سرا زیر بود و روی زمین افتاد خواستم بروم که صدایی زیبا از پشت صدایم کرد گل سرخ کوچک با صدایی لرزان گفت اگر تو بروی پس من چه کنم همان کاری که من کردم گل کوچک گلبرگهای کوچک خو را باز کرد در این لحظه آسمان گریه کرد خورشید غروب کرد وپرستو بر گشت نتوانستم بفهمم روی گلبرگ چیست شب شد کرم شب تاب کوچک آمد و با نور خود کمکم کرد بخوانم اشکانم سرازیر شد روی گلبرگ نوشته شده بود:
دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
سید مجتبی حرفهای خودمونی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|