![]() |
![]() |
|
| عاشقانه |
|
روزي ميرسد که هر دل،پذيراي عشق ميگرددوهولناک ترين تجربه بشري-يعني تنهايي-از روي زمين محو خواخدشد.
روزي ميرسد که کساني که درميزنند،خواهند ديد که درها باز هستند؛کساني که تقاضا ميکنند،دريافت خواهند کرد وکساني که گريه ميکنند،تسلي خواهند يافت،فقط کافي هست انسان يک حقيقت ساده را بپذيرد: اين که عشق،راه را به ما نشان خواهد داد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
يادت مي ياد گفتي به من،عشق تو رو به دل دارم؟ دروغ مي گفتي اما من،راست راستکي دوستت دارم سر به سرم گذاشتي وچند روزي موندگار شدي گفتي که همدمم ميشي،همرنگ روزگار شدي چشمات به من دروغ ميگفت،امابازم ميخواستمت وقتي که رفتي به سفر،به انتظار نشستمت پيش خودم دلم مي گفت:که برمي گردي از سفر برگشتي اما چه جوري؟دستت تو دست يک نفر! دلم که باور نمي کرد!ازتو يه دستي خورده بود اون روز نشست وگريه کرد،که بازي رو نبرده بود بعداز سرود عشق تو دلم ديگه شعري نخوند همرنگ آدما شد وعاشق هيچکسي نموند بعد از تو ونگاه تو،دلم ديگه فريب نخورد ديگه براي هيچکسي ،به خاطر نگاش نمرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
سید مجتبی حرفهای خودمونی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|