![]() |
![]() |
|
| عاشقانه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
من به تو نگاه کردم چرا که تو خوبی و این همه اقرار بزرگترین اقرارهاست من به اقرارهایم نگاه کردم سال بد رفت و من زنده شدم تو لبخند زدی و من برخاستم دلم میخواهد خوب باشم دلم می خواهد تو باشم و برای همین راست می گویم اما کو گوش شنوا!!!!! ای اشک ای اولین وآخرین مونس و غمخوار انسان که در همه حال چه شادی و چه در ناکامی من به تو پناه می برم تو تنها یار و همدم من که هیچگاه ترا گم نمی کنم. به باد گفتم: ای باد عاشقم چه کنم؟ به خویشتن پیچید و به گرد باد بدل شد و به هوا رفت به آب نوشتم: عشق چیست؟ سری به سنگ زد و نعره کنان به دریا رفت. به مرغ شب گفتم: حقیقت و همرازی داری؟ دمی به ناله افتاد از گلویش خون چکید و پر زد وبا درد خویش تنها رفت از انسان پرسیدم: عاشقم چه کنم؟ گفت برو بمیرررررررررر پاییز را دوست دارم چون فصل غم است غم را دوست دارم چون اشک دل است دل را دوست دارم چون عشق را به من آموخت عشق را دوست دارم چون ترا دوست دارم می نالم اما صدایی ندارم می خندم اما لبخندی ندارم می گریم اما اشکی ندارم می خواهمت اما راهی ندارم که بگوییم دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
سید مجتبی حرفهای خودمونی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|