![]() |
![]() |
|
| عاشقانه |
|
بزرگترین تصمیم زندگی انتخاب میان سرزنش خویش و حمایت از خویشتن است
بهتر زندگي كنيم
تسلط به زندگی، برتری جویی به دیگران نیست بلکه توانایی در دست داشتن راهی است که در زندگی انتخاب میکنیم.
در هر زمان که تسلط فرد را بر دیگری و یا حتی بر جامعه نظاره گر باشیم، شادی را از محاط شدگان این دایره خودکامگی و قدرت طلبی دور میبابیم.
شخصی که ریشه های اندوه و افسردگی را در دل می پروراند از شادی
گریزان خواهد بود.
پس باید در جستجوی تسلط بر زندگی و بر خویشتن خویش باشیم .
سالم زندگي كنيم
در تمام مواردي که اختلال هاضمه به وجود مي آيد از قبيل دل به هم خوردگي و نفخ شکم ، معالجه با ليمو تجويز شده است . در اين مورد دو ليمو را با پوست و هسته برش بزنيد و آن را در يک ليتر آب داغ ، يک يا دو ساعت خيس کنيد ، بعد آن را بفشاريد و آب فشرده آن را با قند و يا شکر شيرين کرده و هر روز يک ليوان بنوشيد .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
وقتي به تنهايي فکر مي کنم تنهاتر مي شم. وقتي تنها مي شم تازه مي فهمم که چقدر دوروبرم شلوغه. وقتي هم هستند ترس اينکه يه روز هيچکس نباشه تمام بدنم رو مي لرزونه. وقتي هيچکس نيست فکر اينکه يه روز همه دور هم چمع ميشيم قلبمو آروم مي کنه. سخاوت را از باران ياد بگير که بر سر فقير و غني به يک اندازه مي بارد hich harfeh degari nist ke baa u bezanam,
u nemifahmi anduhe maraa,
che beguyam be u ey rafteh ze dast,
shodam az mastiye chashmaaneh u mast,
shodeh am sang parast,
MARG bar aankeh delash raa be deleh sangeh u bast...
to dorugh gofti hamishe,
to vafaa saret nemishe,
aadatet budeh hamishe,
bezani tishe be rishe,...
zendegi chist ? khuneh del khordan,
aavalash ranjo aakharash mordan ,...
gonaahe u hamin bud, nadashtaneh sedaaghat,
amma gonaahe man bud, nakardane khiyaanat,
hich kas az jense maa nabud,
in chenin ke hassam, ke hassi,
nemiguyam khub, nemiguyam samimi, nemiguyam paak,nemiguyam...
vali be khoda ghasam,
ghasam be naano namak,
be sharmeh to va be cheshmhaaye ghashangeh to,
andaazeyeh harche dele tanhaaeiyat bekhaahad,
baa tamaameh vojud, va baa harche ESHGH va ESHGH , dustat daaram aashenaaye gharib,
Age_yekam_fekr_koni_mibini_zendegi_arzeshe_zende_ boodano_nadare_Age_yekam_bishtar_fekr_koni_mibini_ zendegi_arzeshe_mordanam_nadare_Amma_age_kheili_ fekr_koni_mibini_mordano_zende_boodan_arzeshe_fekr_ kardano_nadare_hamishe_yadet_bashe_chizi_ke_emrooz_ dari_shayad_arezooye_diroozet_boode_va_bozorgtarin_ arezooye_fardat_pas_hamishe_say_kon_ghadre_ chizi_ke_emrooz_dari_khoob_bedoon |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
آرزو...
ای آرزو ای سرچشمه هستی ای مايه خوشی و سعادت بشر ای شراب روح ای لطيفتر از نسيم و شديدتر از طوفان!
آيا تو نيز هيچ با من همراه و يار بوده اي؟
پروردگارا: در اين جهان آرزو چرا كلبه كوچكی كه جز دل نام ندارد نصيب من كرده ای .كاشانه محقری كه در برابر طوفان حوادث استقامتی ندارد كلبه خونينی كه جز تقدير را در آن راهی نباشد .خانه ويرانيكه در آن بجز اشك و صبر همدم و مونسی را صاحب نيست.
دير گاهی بود كه آرزو ميكردم ترا ببينم ترا بهرآنچه كه زيباست تشبيه مينمودم.اما لحظه ای بعد افسرده و سرافكنده ميشدم زيرا اين زيبايی هاست كه شبيه تواند.تو خود الهه زيبايی هستي.
خواستم ترا به ماه تشبيه كنم اما جز رنگ مهتابيت چيزی در آن نيافتم .ميخواستم شايد معجزه ای شود و تو در كنارم بيايی .ميخواستم كه روبرويم بنشينی و من خود را در چشمان آسمانی و لبان نيم شكفته ات تماشا كنم و نفس گرمت را ببويم.
افسوس كه تو اشكها و حسرت های مرا نمی بينی .نمی بينی كه در خنده های من آهنگهای ناله پنهان است.
اكنون تو ای جان شيرين .بيا بنشين تا بگويم كه امروز ديگر وقت اعتراف رسيده است .وقت آن رسيده كه بدانی تو روح منی و حقيقت من هستي.
چنانچه يك گل احتياج به آفتاب دارد منهم برای زنده بودن بعشق تو محتاجم .اگر بسويم باز گردی گناهانت را ناديده ميگيرم و باز دامنم را بسويت ميگشايم.
كاش هم اكنون باز ميگشتی تا اشعه آفتاب اميد بخش حزن و افسردگيم را پايان دهد و اين قلب شكسته ام به اميد تو به اميد ديدار تو به اميد عشق تو به اميد وصال تو بار ديگر حركت از سر گيرد و به ادامه حيات اميدوار سازد .
برای من كور بودن و نديدن آفتاب سهل است .اما دور بودن و تو را نديدن را نميتوانم تحمل كنم .تو آن چشمه نوشی ای مايه حيات كه ميتوانی مرا با بوسه عمر دوباره دهی فراموش مكن كه جز تو من كسی را ندارم .و به غير از تو به مهر ديگری پايبند نيستم .تو مرا تنها گذاشتی . تو به من كتاب دوستيابی دادی ولی درس دشمنی آموختی تو از وفا و عاطفه سخن گفتی در حاليكه نامهربانی و بی مهری پيشه ساختي.
اكنون همه چيز جز نگاه تو از ياد برده ام.
چندی است تو را نمی بينم و گرچه تو را هرگز فراموش نميكنم و در پرتو درخشان و سايه حياتبخش تو زندگی ميكنم .اما با وجود اين خودت را آزار نميدهم .تو برو و با هر كه ميخواهی سعادتمند باش.
اين تنها آرزوی من است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
سید مجتبی حرفهای خودمونی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|