![]() |
![]() |
|
| عاشقانه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
در فراق يار
اي ساربان آهسته رو کارام جانم مي رود/وان دل که با خود داشتم با داستانم مي رود من مانده ام محجور از اودرمانده و رنجور از او/گويي که نيشي دور از او در استخوانم مي رود گفتم به نيرنگ و فسون پنهان کنم ريش درون/پنهان نمي ماند که خون بر آستانم مي رود محمل بدار اي ساربان تندي مکن با کاروان/کز عشق آن سرو روان گويي روانم ميرود او مي رود دامن کشان من زهر تنهايي چشان/ديگر مپرس از من نشان کز دل نشانم ميرود با اين همه بيداد او ,وان عهد بي بنياد او/در سينه دارم ياد او يا بر زبانم ميرود باز اي و در چشمم نشين اي دلستان نازنين/کاشوب و فرياد از زمين بر آسمانم مي رود در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن/من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم ميرود
ميگي از گل خوشت ميادولي وقتي بوش ميکني عطرشو ازش ميگيري.ميگي از بارون خوشت مياد ولي وقتي مي باره چتر ميگيري زيرش.ميگي از نور خوشت مياد ولي وقتي افتاب طلوع ميکنه ميري تو سايه.ميگي از دريا خوشت مياد ولي وقتي طوفانيه نميري جلوش.ميگي از درختا خوشت مياد ولي وقتي ميري جنگل ميترسي گم بشي.ميگي غروب خورشيد قشنگه ولي وقتي غروب ميکنه بد بختي هات يادت مياد....................
اشكي كه بيصداست
اگر خواهم که رازم با تو گويم جا نمي يابم
مردي زني خواست . پيش از آنکه زن به خانه ي شوهر آيد . وي را آبله بر آمد و يک چشم وي نا بينا شد . مرد نيز چون آن بشنيد گفت : مرا چشم درد آمد . پس از آن گفت نابينا شدم . آن زن را به خانه ي وي آوردند و ۲۰ سال با آن زن بود . انگاه زن بمرد . مرد چشم باز کرد . گفتند : اين چه حال است ؟ گفت : خويشتن نابينا ساخنه بودم تا آن زن از من اندوهگين نشود . گفتند: تو بر همه ي جوانمردان سبقت کردي ......
ايستگاه خدا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
]_________LOVELOVE____________LOVELOVEL
______LOVELOVELOVELO_______LOVELOVELOVELOVE ____LOVELOVELOVELOVELOV___LOVELOVELOVELOVELOV ___LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVE_______LOVE __LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVE_________LOVE _LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVE_______LOVE _LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVE______L LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVE__LOV LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOV_L LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVEL LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVEL _LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOV __LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVEL ____LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELO ______LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVEL _________LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOV ____________LOVELOVELOVELOVELOVELOVEL ______________LOVELOVELOVELOVELOVE _________________LOVELOVELOVEL ___________________LOVELOVEL _____________________LOVELO ______________________LOVE _______________________LO
عیده همه مبارک خیلی بدین اگه نظر ندین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
ابليس به پنج علت بد بخت شد:
اقرار به گناه نكرد – از كرده پشيمان نشد – خود را ملامت نكرد – تصميم به توبه نگرفت – از رحمت خدا نا اميد شد آدم به پنج سبب سعادتمند شد: اقرار به گناه كرد – از كرده پشيمان شد – سرزنش خود كرد – تعجيل در توبه كرد – اميد به رحمت حق داشت
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم
زندگي به ۳ چيز پايدار است: اميد، صبر و گذشت. کسي که هر يک از اينها را داشته باشد هرگز فرو نمي ريزد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
من نمی خوام دوستم رو از دست بدم چه کنم
ایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خدا چرا به حرف من گوش نمی دی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
خداوندا! مرا شايسته آن كن تا به همنوعانم كه در سراسر دنيا در فقر و گرسنگي به دنيا مي آيند و ميميرند ؛ خدمت كنم
خدايا! امروز با دستهاي ما روزي عشق ،آرامش و سرور به آنها ببخش خدايا! مرا معبر آرامش كن ؛ تا آنجا كه نفرت هست ، عشق جاري سازم آنجا كه خطا هست ، بخشايش بگسترم آنجا كه جدايي هست ، وصل بيافرينم آنجا كه لغزش و دروغ هست ، حقيقت بياورم آنجا كه ترديد هست ، ايمان بياورم آنجا كه ظلمت هست ، نور بتابانم و آنجا كه اندوه است ، شادي منتشر كنم خدايا! مرا موهبت آن عطا كنم تا به جاي آسودن به ديگران آسايش بخشم. و بجاي آنكه ديگران دركم كنند ، دركشان كنم و بجاي آنكه عشق دريافت كنم ، عشق بورزم زيرا با فراموش كردن خويش است كه مي توان به هرچيز رسيد با بخشايش است كه بخشوده مي شويم و با مردن است كه زندگي ابدي ميابيم
روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه! رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي. از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد، خدا گفت: نه! شکيبايي زاده رنج و سختي است. شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است. از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد، خدا گفت: نه! من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري. از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد، خدا گفت: نه! رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند. از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد، خدا گفت: نه! بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي. من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه. من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري. از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند. و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟
روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است و راست راست توي خيابان راه مي رود عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند و مرگ , در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد زندگي , در لباس افسر پليس , براي ماشين هاي تمدن سوت مي زند و شادي , در هيئت گنجشکي کوچک , توي سوراخي در زيرشيرواني , از ترس گربه خشونت , قايم شده است و آدم ها , همان غورباقه هاي سرگردان مرداب تنهايي هستند که شاد از شکار مگس هاي عمرشان شب تا صبح غورغور مي کنند
شما ها بگین وقتی یک اشتباهی می کنی آیا همانجا باید طرف مقابل تصمیم بگیره؟ بخدا نه ! من از همینجا و جلو همه کسانی که اینو می خونن از دوست همچون مادر مهربان که به من زندگی بخشید طلب بخشش می کنم و به همه دوستان می گم قبل از هر حرفی در مورد آن خوب فکر کنید که بعد پشیمون نشی من همینجا جلو همه از ث .... تقاضا دارم مرا ببخشد و این حرف مرا نادیده بگیرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
درس محبت
آه اي دل غمگين، كـه به اين روز فكندت؟!
فريـاد كـه از يـاد برفت آن هـمه پندت
اي مرغـك سرگشـته، كداميـن هوسآموز
بي بال و پَرَت ديد و چنيـن بست به بندت؟
اي آهـوي تنهـاي گـريـزانِ پـريشـان
خون ميچكـد از حلقـهي پيچان كمندت
اي جـام بـه هـم ريختـه، صد بار نگفتم:
بـا سنـگـدلان يـار مشـو ميشكننـدت
آه، اي دلِ آزرده، دريـن هستـي كـوتـاه
آتـش بـه سـرم مـيرود، از آه بلنـدت
جـان در صدف شعر، گُهر كردي و گفتـي
صـاحبنظراننـد، پشـيـزي بِـخـرندت
ارزانتـرت از هيـچ گـرفتنـد و گذشتنـد
امـروز ندانـم كه فـروشنـد به چنـدت؟
جـان دادي و درسي به جهـان يـاد گرفتي
ارزانتـر از ايـن، درس محبـت ندهنـدت! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
بهتر زندگي كنيم
زندگي يعني تكاپو
زندگي يعني هياهو زندگي يعني شب نو روز نو انديشه نو زندگي اموزگار عشق است. چنان زندگي كنيم كه هر كاري از ما سر ميزند عاشقانه باشد . زيرا تنها چيزي كه در اين دنيا هرز نمي رود عشق است. عشق متضمن پيروزي است. تنها عاشق است كه پيروز است، روند عشق بسيار متناقض است. در اين ميدان اگر ميخواهيد پيروز باشيد، بايد هرگز پيروز نباشيد. عشق هرگز جوياي غلبه نيست، اما همواره غالب است. عشق از آنرو غالب است كه نميخواهد غلبه كند. تحميل و غلبه بركسي، خشونت است و دير يا زود مغلوب به فكر شورش ميافتد. اما وقتي پاي عشق در ميان باشد، طغيان رنگ ميبازد . سالم زندگي كنيم
ويتامين « د » در چربى حل مى شود و در بدن ذخيره مى گردد، مصرف بيش از حد آن باعث مسموميت، ناراحتى كليه، بى حالى و بى اشتهايى مى شود. پس اگر جايى ويتامين « د » مفت پيدا كرديد، همين جورى نخوريد. ممكن است گريبانتان را بگيرد . I want you to know, today and everyday, when I say I love you, it's not just one word, with one simple meaning.... It's a feeling inside my heart; An emotion that exists because of you.... Because your smile, your eyes, your voice, light up my heart, my world, my life.... I love you means that you bring me happiness, fulfillment, and tranquility.... It means you are my best friend - someone I can turn to; someone I can trust.... I love you means you are wonderful, undeniable and amazing too.... I love you means forever. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت ساعت مرگ توسط سلطان عشق
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
سید مجتبی حرفهای خودمونی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|